به هر حال، در نظریه کوانتومی به این نتیجه می رسیم که کسی احتیاج به دانستن همزمان موقعیت و سرعت ندارد. اگر شخصی قوانین فیزیک و تابع موج را در یک لحظه بداند، آنگاه چیزی که معادله شرودینگر خوانده می شود؛ به او خواهند گفت که چگونه تابع موج در طول زمان تغییر می کند و آنگاه شخص می تواند ، تابع موج را در هر لحظه ی دیگری محاسبه کند. ممکن است کسی ادعا کند که در این صورت ادعای جبر گرایی هنوز هم پابرجاست ، ولی این جبرگرایی، در یک سطح کاهش یافته است : به جای توانایی پیش بینی دقیق دو کمیت سرعت و مکان، تنها می توان یک کمیت ، تابع موج، را پیش بینی کرد.
ما جبر گرایی را دوباره تعریف می کنیم، دقیقا نیمی از آنچه که لاپلاس در ابتدافکر می کرد.
به منظور محاسبه اینکه چگونه تابع موج در طول زمان گسترش می یابد، احتیاج به قوانین کوانتومی داریم که بر گیتی، حکومت می کنند. اما چگونه این قوانین را بدانیم؟ همانطور که دیراک اشاره کرده بود، معادلات نور ماکسول و معادله نسبیتی موج – که او برای نامیدن آن به نام معادله دیراک بسیار فروتن بود- بر قسمتهای اعظمی از فیزیک ، شیمی و زیست شناسی حکمرانی می کنند. بنابراین به طور کلی ، بایستی قادر به پیش بینی رفتار انسان باشیم. مشکل این جاست که مغز بشر شامل تعداد بسیار زیادی ذره است که بایستی قادر به حل معادلات آنها باشیم. اما این مایه تسلی است که اگر کاملا نمیتوانیم بشر را پیش بینی کنیم، شاید قادر به پیش بینی رفتار کرمها باشیم.
در واقع ، نظریه کوانتومی و معادلات ماکسول و معادلات دیراک، زندگی ما را کنترل می کنند، اما دو حوزه بسیار مهم، در فرا سوی هدف آنها قرار دارد. یکی نیروی هسته ای، و دیگری گرانش. نیروی هسته ای، عامل درخشش خورشید، و تشکیل عناصر است. و گرانش سبب تشکیل ستاره ها و سیارات ، و در حقیقت خود کائنات است. بنابراین مهم است که آن را در طرح ( نظریه کوانتومی) قرار دهیم.